تبلیغات
architecturalsystem

architecturalsystem
 
قالب وبلاگ
نویسندگان

متوکل گفت : ((همین است . فتحی به قصد  شنا به دجله رفته و آب او را برده است .)) فوری جامه های یافته شده را  حاضر کردند  و معلوم شد جامه همان  غلام است .  خلیفه گفت : ((یا در خارج شهر کسی  او را نجات داده یا در آب  غرق شده .  جارچیان را بگویید  خبر  را در شهر  پخش کنند  و شنا  گران  را بگویید  کار  خودشان را  دنبال  کنند .))

وان روز  تا شب  هیچکس  خبری نداد  . شب  شنا گران باز گشتند و به رئیس نگهبانی خبر دادند که هیچکس را در شط  نیافته اند  و همچنان منتظر  بودند تا کسی خبری  از نجات غریق  بیاورد.

روز بعد کسی که  از بیرون شهر بغداد وارد شده بود خبرداد که شب  گذشته  در خارج شهر  از دجله  صدایی شنیده است  ، گویی کسی در آب  است اما  از ترس به رودخانه نزدیک  نشده است .  خبرگزاران  این خبر را  به رئیس  نگهبانی دادند  و چون از شهر  خبر دیگری نرسیده بود خلیفه  گفت شنا گران  رود دجله را دنبال کنند  و تا خبری  از زنده یا مرده فتحی پیدا نکنند  بر نگردند.

بار دیگر  شناگران به شط رفتند و روز ها جستجو می کردند  و شبها توقف می کردند  تا بعد از  هفت شبانه روز  فتحی  را در مغاکی  کنار  دیواره دجله زنده یافتند  و او را به خشکی آوردند واز آبادی نزدیک  اسبان تیز رو آوردند و با شتاب  تمام فتحی را  نزد خلیفه  آوردند  و شرح حالش را گفتند  و مژدگانی  خود را دریافت کردند .خلیفه خوشحال شد  و خدا را شکر گفت  و فوری دستور داد  ((سفره و غذا بیاورید که غلام هفت روز است گرسنگی کشیده است .))

فتحی گفت : خلیفه به سلامت باشد  من از ترس و از بی خوابی خسته و کوفته  هستم  اما گرسنه نیستم .))

متوکل گفت : (( شاید  از بس آب خورده ای بیمار شده باشی  یا از ترس حواست پریشان  شده باشد  و گرنه  چطور ممکن است  بعد از  چند  روز گرسنه نباشی))

فتحی به خلیفه گفت ((بله ، خودم هم تعجب کردم  اما  در این هفت روز  که آنجا  بودم  هر روز  بر روی آب طبقی  می دیدم  که  در آن ده قرص نان بود  ود ر آنجا که من بودم  فشار آب طبق را  ه کنار  رود خانه  می آورد  ومن  هرچه  می خواستم  نان بر می داشتم  و می خوردم  و امروز  هم نان را خورده بودم  که شنا گران رسیدند.))

خلیفه گفت : ((چیز عجیبی می شنوم ، هر روز  یک طبق  نان روی آب  دجله  چه می کرد و از کجا می آید؟))

فتحی گفت:((نمی دانم ،اما چنین بود ،طبقی از چوب  بود  و هر روز  می رسید  و روی نان ها هم  اسم کسی نوشته بود ،اگر درست یادم  مانده باشد  نوشته بود : محمد بن  حسن  کفشدوز .))

نوشته شده توسط:مریم وسحر پهلوانی

برداشت از کتاب داستانهای خوب برای بچه های خوب


[ پنجشنبه 13 مرداد 1390 ] [ 07:15 ق.ظ ] [ maryam pahlevani ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ


این وبلاگ شخصی(مهندس مریم پهلوانی ) است که مطالبی درباره رشته معماری -عمران ومهندسی صنایع ،اطلاعات عمومی و بعضی بیماری هایی است که اغلب خانواده ها دچار ان می شوند از جمله بیماری دیسک کمروبیماری های مربوط به بخش حرکتی مثل نوروپاتی می باشد ..

آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :





امکانات وب
:plusone>:plusone>

تبادل لینک

خرید بک لینک